پست فلفلی

:: پست فلفلی

گاهی به چیزایی می بینم که آرامشمو برای مدتی هرچند کوتاه از دست میدم.

وقتی کسی رو که همیشه دوستش داشتم با وجود تمام صمیمیت و باوجود تمام خوبیهایی که فکرمیکردم ظاهری نباشه میبینم که خیلی راحت وارد زندگی یه مرد متاهل میشه،با خودم میگم:معصومه چقدر تنهایی.دلم میگیره....دلم میگیره از اینکه نمیفهمن منو،نمی فهمم اونارو.....

خانم یا آقایی که هیچ ارزشی برای حریم خصوصی آدما قائل نیستی،تویی که برات فرقی نداره طرف مقابل متاهله و راحت رد میشی از روی تمام خط قرمزها،فقط یه جمله بهت میگم:خیلی ...سعی کن آدم باشی (پاک کردم جملمو چون خجالت کشیدم به بندت توهین کردم خداجون.ببخشید.ولی بزار بهشون بگم حداقل سعی کنن آدم باشن باشه؟این بد نیست نه؟خودمم سعی میکنم آدم باشم )

یادمه یه روز یه عزیزی بهم گفت:با گذشت زمان شناخت کامل میشه،اما من بهش گفتم گاهی با گذشت زمان شناخت کامل نمیشه ما آدما ناقص میشیم،نمیدونم متوجه منظورم شد یا نه،ولی واقعا گاهی آدما تغییر میکنن!!!!واقعا عوض میشن نه اینکه ما بهتر شناخته باشیمشون یا اینکه قبلا نمیشناختیمشون.......

منبع : دســت نوشــتپست فلفلی
برچسب ها : آدما ,اینکه ,تمام ,گاهی ,شناخت کامل ,زمان شناخت ,گذشت زمان

دردعمیـــــق

:: دردعمیـــــق

شمال باشیو بارون باشهو موسیقی موردعلاقتو با صدای خواننده محبوبت گوش بدیو لذت نبری!مگه میشه!مگه داریم!

حال بدم خوب میشه و حال خوبم ،خوبتر وقتی،به موسیقی باصدای ایشون گوش میدم.

آقای احسان خواجه امیری ،شما بی نظیرین برای من......بی نظیــــــــــــــــــــــــــــــر

منبع : دســت نوشــتدردعمیـــــق
برچسب ها :

عذرخواهی کن،لطفا!

:: عذرخواهی کن،لطفا!

یه شعارهایی تو زندگیم دارم،که با یادآوریش به خودم خیلی وقتا،جلوی اتفاقای بد رو گرفتم.

مثلا معتقدم:اگه توان و قدرت عذرخواهی مقابل اشتباهات خودتو نداری،اگه عرضه به دست آوردن دلی که میشکنی رو نداری،نباید کسی رو برنجونی.

وقتی کسی دلمون رو میشکنه امیدواریم که بتونه جبران کنه،هممون دوست داریم فرصت بدیم تا همه چیز به حالت سابقش برگرده،اما وقتی ناتوانی شخص رو می بینیم تو این کار،اونموقست که سعی میکنیم اون آدمو با تمام خوبیهاش نادیده بگیریم.

 گفتم از یه دسته از آدما متنفرم چون باعث میشن اون روی بدم ظاهر بشه.وقتی کسی ناراحتم میکنه و کار عجیبی مقابلم انجام میده،سعی میکنم قبل از اینکه واکنش نشون بدم خودمو بذارم جای طرف مقابلم.واین تا حد زیادی تو نحوه ی برخوردم تاثیر داره.مدتی پیش مقابل یه کار عجیب از جانب دوستم،واکنش نه چندان مناسبی از خودم بروز دادم،چون هرچقدر خودمو گذاشتم جاش نتونستم کاری که انجام داده رو انجام بدم واین باعث شد که....اما بعد از حرف هایی که بینمون ردو بدل شد،عذاب وجدان اومد سراغم.حرفامو مرور کردم،چندین بار مرور کردم و بعد از 20 دقیقه یه اسمس فرستادم و گفتم:مهم نیست که چیکار کردی اما من نباید تند میرفتم،منو می بخشی؟

این جمله من به این معنی نبود که دلخوریم برطرف شده یا اینکه من خیلی بد بودم مقابلش یا اینکه اشتباه فقط از جانب من بوده،به این معنی بود که من از دست خودم دلخورم و برای اینکه با عذاب وجدان که مبادا بیشتر از حقش پیش رفته باشم،دیوونه نشم عذرخواهی میکنم.این عذرخواهی یه جور تنبیه محسوب میشه برای من.عذرخواهی برای هممون سخته خصوصا وقتی فکر میکنیم که ممکنه این عذرخواهی از جانب طرف مقابلمون،پذیرش اشتباهمون به حساب بیاد،اما وقتی خودمو وادار میکنم به عذرخواهی باعث میشه که هربار رفتار ملایم تری داشته باشم تا مجبور به عذرخواهی و قرار گرفتن تو این شرایط نشم.

اما بعدش اتفاق جالبی افتاد،دوستم شروع کرد به گله کردن ازمن.چرا وقتی ازم بیخبری احوالمو نمی پرسی،چرا وقتی گفتم بریم بیرون فلان جوابو دادی،من چیکار کردم که با من فلان کارو کردی و و و .....وقتی بی هیچ غروری شروع کرد به حرف زدن اونم ازنوع دردودلش،بی اختیار لبخند میزدم.و تعجب کرده بودم از این همه سوءتفاهمی که بینمون بود و روی هم تلنبار شده بود.گلایه های اون به من فرصت داد تا برای رفع سوءتفاهما تلاش کنم.و تازه اون شب فهمیدم که چقدر براش مهمه که با من باشه،چقدر رفتار من براش اهمیت داره ووو....درحالی که تصورم با دیدن یه سری رفتاراش غیر از این بود و واقعا آزار میدیدم.والان بیشتراز قبل دوسش دارم.باور کنید عذرخواهی شما چیزی ازتون کم نمیکنه،علاوه بر اینکه خدارو راضی می کنید که این خودش به تمام دنیا می ارزه ،به طرف مقابلتون میفهمونید که چقدر منطقی هستین و همینکه این موضوع از جانب طرف مقابلتون درک میشه،به پشتوانه منطقتون به خودش اجازه میده از گلایه هاش بگه تا از جانب شما درک بشه و بهترین حالتش اینه که شما متوجه دلخوریهاش میشین و راحت تر می تونید ببخشیدش و زودتر فراموش کنید و کینه ای به دل نگیرید.

کاش گاهی غرورمون رو بذاریم زیرپاهامون،کاش گاهی عذرخواهی کنیم،کاش برای خودمون وکیل نباشیم و برای بقیه قاضی.یه وقتایی واقعا ممکنه عزیزترین آدمارو،بهترین رابطه هارو ازدست بدیم.

منبع : دســت نوشــتعذرخواهی کن،لطفا!
برچسب ها : عذرخواهی ,جانب ,اینکه ,خودمو ,میکنم ,باعث

از تلقیــن تا واقعیــت

:: از تلقیــن تا واقعیــت

زنداداشم تعریف میکرد که ؛

یه روز یه مریضی داشتیم که سنش خیلی بالا نبود و عمل سختی رو انجام داده بود.گاهی که دردش شدید می شد،برای آرامشش مجبور به تزریق مرفین بودم،اما تزریق بیش از اندازه هم جایز نبود و در مواقعی مجبور بود درد رو تحمل کنه.یه روز که دردش خیلی شدید بود داد میزد و التماس میکرد که خانم پرستار تورو خدا مسکن تزریق کنید دارم می میرم.من هم به خاطر خودش نمیتونستم اینکارو بکنم.ولی درد کشیدنش واقعا آزارم می داد.رفتم بالا سرش و گفتم:باشه من مسکنی رو برات تزریق میکنم که خیلی قوی تر از قبلیه بعدش تو دیگه دردی نداری.خوبه؟اونم کلی آروم شد.منم به سِرُمش تزریق کردم و رفتم بیرون.مدتی بعد دوباره بهش سرزدم و حالشو پرسیدم و اونم گفت:عالی بود خانم پرستار عالی ،خوبم خیلی خوبم.اما من چیزی که به سرمش تزریق کرده بودم آب مقطر بود!!!و اون با همین تلقین واقعا آروم شده بود.

انقدر این تلقین تاثیرگذاره!دارم فکر میکنم دردش تلقین بوده که با مسکنی به نام آب مقطر خوب شده.

بعداز این سرماخوردگی شدیداونم بعداز بیش از یک هفته تازه روبه راه شدم.بار اولی که رفتم مطب،دکتر گرامی خیلی موج منفی میداد بهم،کلا حس خوبی ازش نمی گرفتم.امشب برای چک کردن بهبود حالم رفتم بیمارستان.2ساعتی میشه که برگشتم.از اونجایی که به ندرت مریض میشم،وقتی میشم خیلی میترسم،آخه اصلا تشخیص نمیدم حالم بده یا خوب.به قول زنداداشم به من میگن مریض سوسول.البته تو روحیه دادن به بقیه خیلی خوبم ها ولی خودم که مریض میشم اگه طولانی بشه دوره درمان، اوضاع فرق میکنه.تو این شلوغی و گیرو دار کنار داداشم نشستم که متوجه شدم زنداداشم با همکار قدیمیشون مشغول صحبتن،خانم همکار هم در مورد من صحبت میکردن از یه جایی به بعد،که مجرده یا متاهل و بعدشم ازم تعریف کرد که باعث خجالتم شدو زنداداشم لبخند زنان نگاه میکرد بهمو آمار میداد به اوشون.با خودم میگفتم:بزار ببینیم زنده می مونیم یا نه خواهرم!:)

ولی انصافا همین که دکتر گفت چیزیش نیست و طبیعیه بعد از یه سرماخوردگی شدید این نشونه ها، حالم به شدت خوب شد!یعنی این تلقین تو مدتی که بیمار بودم واقعا تو روحیم تاثیر منفی گذاشته بود.از طرفی فکر میکردم اون دکترجان خوب نفهمیده من چمه!سعی کنیم همیشه مثبت نگر باشیمو به چیزای خوب فکر کنیم.تلقبن واقعا تاثیرگذاره واقعا!پس مراقب تلقین هامون باشیم.

راستی برای شفای تمام مریضا از ته دل دعا کنیم از ته ته ته ته دل، آخ که چقدر همون چند دقیقه ای که تو محیط بیمارستان بودم حالم بد شد با دیدن بقیه!خدایا!خدا جونم به همشون صبر بده.من به شدت میترسم از از این محیط،البته ظاهرا مشخص نیست ها !ولی باطنن داغون میشم از دیدن اونایی که حالشون بده،وااای که الان همشون دارن رژه میرن جلو چشمام!

منبع : دســت نوشــتاز تلقیــن تا واقعیــت
برچسب ها : خیلی ,تزریق ,تلقین ,واقعا ,حالم ,زنداداشم ,خیلی خوبم ,خانم پرستار

گاهی نباید بدونـــــی...

:: گاهی نباید بدونـــــی...

 در طول مدتی که درگیر سرماخوردگی شدید بودم،دقیقا میدونستم داروهام چه عوارضی دارن.قبل ازمصرف داروها،از عوارض داروها از زنداداشم پرسیدم،ایشونم برام میگفتن.البته اول از مزایا ش میگفت بعد معایبش.بنده هم قبل از مصرف هر عدد قرص یا آنتی بیوتیک،قبلش از اعضای بدنم عذرخواهی میکردم،گاهی ام با بعضیاشون دعوام می شد که چرا کم کاری میکنن و منو مجبور به خوردن این قرص ها میکنن!الانم با بعضیاشون قهرم!ولی بعضیاشونم انصافا خیلی ماهن،یعنی عاشقشون شدم،از بس تو این مدت خجالتم دادن،قول دادم جبران کنم لطفشونو:) شاید باورتون نشه ولی درد دونستن اینکه،همین آموکسی سیلین خوشکله،داره چیکار میکنه دقیقا در بدن من ،از درد گلوم بیشتر بود.

حالا اعتقاد دارم، یه وقتایی نباید در زمینه های مختلف خیلی بدونی،تو بعضی زمینه ها خوب نیست این دونستن.فقط باعث میشه شرایط سخت تر بگذره.خلاصه اینکه عمیقا باور کردم ،همیشه دانستن خوب نیست،اونم مواقعی که با دونستن یه سری چیزا،شرایط تغییر نمی کنه و در هرحال ما مجبوریم به گذروندن یه دوره خاص،اینجوری فقط دردمون بیشتر میشه پس ....

پس یه وقتایی ندونستن هنره،حالا اینکه کجا این در اصطلاح"نادانی" به دردمون میخوره رو،خودمون باید تشخیص بدیم.البته قبول دارم سخته ولی به این فکر کنیم که به نفعمونه،هان؟!پس ای ول به همه اونایی که میتونن یه وقتایی نادان* باشن.

نادان:کسی که میتونه بیخیال باشه.


پ.ن:دوستان عزیز در نظر داشته باشن این پست جهت یادآوری موضوع کنجکاوی نکردن تو برخی زمینه ها بود که دونستن درموردش خیلی به نفعمون نیست.و اینکه این داروها در زمان ابتلا به بیماری واقعا کمکن برای بدن و سراسر عوارض نیستن!پس نگران نشین از این بابت،در ضمن این بیماری ها هرچند سخت و طاقت فرساست در برخی موارد،ولی اینم جزیی از زندگیه وباتوکل به خدا باید باهاش کنار بیایم.امیدوارم هیچ وقت امیدمونو از دست ندیم هیچکدوممون و قدرنعمت ها وداشته هامونو بدونیم...

منبع : دســت نوشــتگاهی نباید بدونـــــی...
برچسب ها : دونستن ,اینکه ,زمینه ,وقتایی ,خیلی

روزت مبــــارک

:: روزت مبــــارک

آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تو کجایی پدرم...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما پدرم.
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
پدر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم کن پدرم...!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار...
گرچه از دور ولی، من تو را میبوسم
آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو...

یادت گرامی ، روحت شاد
یاد همه پدران مهربان که در جمعمون نیستن،بخوانید فاتحه ای ....

منبع : دســت نوشــتروزت مبــــارک
برچسب ها : آنقَدَر ,کوچه ,پدرم ,پدرم آنقَدَر ,آنقَدَر حسرت

جای تو خالی....

:: جای تو خالی....

فکر می کردم وقتی برم دانشگاه حالم بهتر میشه،لابد کمی از درد گلو و این سرفه ها رو یادم میره،ولی نشد....دردم بیشتر شد!

دردی که عاملش ویروس سرماخوردگی نبود،عاملش....

ویروس فراموشی بود.

خیلی بده ها خیــــــــلی.اینکه جای خالی کسی حس بشه درحالی که، خودش هست!

منبع : دســت نوشــتجای تو خالی....
برچسب ها :

تفاوت فرهنگی یا .....

:: تفاوت فرهنگی یا .....

هیچوقت تفاوت فرهنگی رو جدی نگرفتم چون فکر میکنم ایمان و انسانیت تو وجود هرکس که باشه میشه همشهریت،میشه هم فرهنگت واگه نباشه حتی همشهریتم غریبست.

شمالی هستم و توشهر دیگه ای زندگی میکنم.تو مسیر خونه توماشین،همصحبت شدم با خانومی.گفت واسه عید مقصدشون شماله،منم گفتم تو تاریخی که مدنظرشونه نرن چون نمیتونن از طبیعت لذت ببرن و شلوغه.ازم پرسید:شمالی هستی؟گفتم:آره.

گفت:من خیلی شمالی هارو دوست دارم،مردهای شمالی و زن های شمالی خیلی همسرشونو دوست دارن.اما آدمای اصیل اینجا خیلی بدذاتن،خانواده های شمالی خیلی باهم صمیمی ان ،ولی مردهای اینجا همسرشون تو اولویت نیست براشون و برای دوست داشتنشون باید از فیلتر خانوادشون (خانواده شوهر)رد بشه،خیلی براشون پول مهمه و زن زرنگ رو زنی میدونن که پول جمع میکنه نه کسی که عاطفه و عشق به همسرش داره.برای خانواده های اینجا عروس فقط یه عروسه و هرچقدر هم که خوب باشن جایگاهش تغییر نمی کنه.با تعجب و چشمهایی گرد شده نگاش میکردم!که چرا داره از خودش بد میگه انقدر!که در ادامش گفت:البته من از اطراف این شهرم و اصالتا اینجایی نیستم،خیلی جالب بود برام که دنبال داماد شمالی بود و عروسشون هم شمالی بود.

وقتی رسیدم خونه،خیلی تو فکر بودم که واقعا همینطوره که میگفت!به همین عمق و به همین شدت!

تااینکه امروز زنداداشم باتعجب چیزایی که شنیده بود رو تو خونه تعریف کرد!با وجود چیزایی که شنیدم،الان دارم به این فکر میکنم:چطور میشه شوهر رو به خاطر داراییش دوست داشت!چطور میشه من به خانواده شوهرم احترام بزارم به خاطر ارثی که قراره به شوهرم برسه نه به خاطر عشقی که به شوهرم دارم!چطور میشه به خاطر رسیدن به خواسته هام به همسرم باج بدم با دعوت خانوادش و زبون ریختن!مگه میشه واحد بالایی خونم،مادرشوهرم باشه درحالی که ازش متنفرم و همه جا بدمو میگهو بدشو میگم،فقط به این خاطرکه اجاره نمیدم و چون به نفعمه حاضر باشم ادامه بدم تا هم حرصش بدم هم پول جمع کنم!بخدا اینارو شنیدم ها!و واقعا دلم گرفته!یعنی زندگی اینطور ممکنه!؟من اصلا بلد نیستم و فکر نمیکنم این تفاوت ها ربطی به فرهنگ داشته باشه.

من نمیدونم این خصلت شمالیهاست یانه،ولی دوست داشتن تو خانواده ما تا امروز دلی بوده.و واقعا نمیدونم آدما چطور میتونن فقط باسیاست زندگی کنن!

منبع : دســت نوشــتتفاوت فرهنگی یا .....
برچسب ها : شمالی ,دوست ,میشه ,خانواده ,چطور ,خاطر ,چطور میشه ,شمالی خیلی ,تفاوت فرهنگی

مشاغل سخت که میگن،یعنی ایــــــــــن!

:: مشاغل سخت که میگن،یعنی ایــــــــــن!

داشتم برنامه ایران شهر رو می دیدم.مهمان برنامه یه خانواده سه نفره بودن،که کارشون پرورش حشرات و بندپایان بود.پدر گرامی میگفتن:دخترم با عقرب بازی میکنن.مجری پرسید:پلاستیکی دیگه؟پدر فرمودن:نخیر،واقعی.مجری پرسید:آهان از اینایی که سمی نیستن.پدر فرمودن:نخیر!عقرب سمی البته اصول بازی رو یاد گرفته دخترم.

این بچه،چه تصور شیرینی از حشرات و موجودات داره ها!نــــــــــــــــــــــــه!

آقای خونه میگفتن که سوسک هم پرورش میدن،سوسک؟فکرشو بکن!!!سوسک!انصافا بعضی مشاغل بسیار بسیار سخته ها!اگه یکی از این حشرات تو جیب این آقا مخفی بشه و همراهش بشه و پاش کشیده بشه تو خونه چی!یا خدا!! :(

و اما نکته جالبش این بود که آقای خونه میگفتن: بعضی ها عقرب 2 میلیونی سمی میخرن برای آکواریوم!!!!!

هرچند سخت،ولی تونستم اون خانواده رو درک کنم به دلیل جنبه های مثبت کارشون،ولی این افرادی که با عقرب سمی خونشونو تزیین می کنن رو هنوز نتونستم هضم کنم!اینا دقیقا چگونه افرادین!!!!!خوبه حالشون آیا؟!

منبع : دســت نوشــتمشاغل سخت که میگن،یعنی ایــــــــــن!
برچسب ها : عقرب ,خونه ,میگفتن ,حشرات ,خونه میگفتن ,آقای خونه ,مجری پرسید